آسمان بارانی
۱۳۸٦/۱٢/۱۳
 

                            می ترسم                   

 میترسم

 از دوریت میترسم،...

واینجا هیچکس نمی فهمد

نمی فهمد ترسم را،در آغوشم نمی گیرد،آرامشم نمی دهد

حس تنهایی همچوتاریکی وجودم را در بر گرفته،

مرا می بلعد و من...

می ترسم

دوریت تاریکی و این تاریکی ژرف فاصله ای بی نهایت...

فاصله را می پایم

از تاریکی می کاهم

اما...

دستهایم لرزان و پاهایم بی تاب

 عمق تاریکی درک ناشدنی

واهمه آور

بر ترسم می افزاید.

دست و پا میزنم ولی اینجا کسی نمی بیند

همه آرام با صورتی بی لب از کنارم می گذرند

امید با نفس در گلویم خشکیده

صدایم را خود نیز نمی شنوم

صدایی پیچیده در تار و پود تاریکی

 و گم همچو لبانشان.

تنم همچو مرداب ولی خالی از آب

 خشکیده به راه به امید بودنت.

ضعیفم

آماده چیدن،

وزشی میخواهم آرام و بی شک

با آن به پرواز در می آیم

پروازی کوتاه

به سمت ریزش

 به سوی مرگ

امیر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]