آسمان بارانی
۱۳۸٦/۱٢/۱۳
 

                            می ترسم                   

 میترسم

 از دوریت میترسم،...

واینجا هیچکس نمی فهمد

نمی فهمد ترسم را،در آغوشم نمی گیرد،آرامشم نمی دهد

حس تنهایی همچوتاریکی وجودم را در بر گرفته،

مرا می بلعد و من...

می ترسم

دوریت تاریکی و این تاریکی ژرف فاصله ای بی نهایت...

فاصله را می پایم

از تاریکی می کاهم

اما...

دستهایم لرزان و پاهایم بی تاب

 عمق تاریکی درک ناشدنی

واهمه آور

بر ترسم می افزاید.

دست و پا میزنم ولی اینجا کسی نمی بیند

همه آرام با صورتی بی لب از کنارم می گذرند

امید با نفس در گلویم خشکیده

صدایم را خود نیز نمی شنوم

صدایی پیچیده در تار و پود تاریکی

 و گم همچو لبانشان.

تنم همچو مرداب ولی خالی از آب

 خشکیده به راه به امید بودنت.

ضعیفم

آماده چیدن،

وزشی میخواهم آرام و بی شک

با آن به پرواز در می آیم

پروازی کوتاه

به سمت ریزش

 به سوی مرگ

امیر

۱۳۸٥/٧/٥
بر من ببار

                                                            بر من ببار

  •  ای آسمان بارانی بر من ببار

  • بر من که مهتاجم

  • محتاج باران

  • تشنه ریزش

  • غریق خشکی

  • خیس کویر

  • دور ماندۀ تو

  • ای آسمان بارانی

  • بر من بنگر

  • گر چه خشک کویرم

  • آسمانی بودم دریایی

  • و اینک در آرزویش

  • ای امید دور دست

  • ای روزنۀ گریزم

  • بر من نظری بیفکن از روی ترحم

  • ترحمی به رنگ باران

  • به شفافیتش

  • به یک رنگیش

  • و به پاکیش.
امیر

۱۳۸٥/٥/۱۸
 

                         ((  آسمان ))

آسمان

سنگ است و سخت

و زمین سخت تر

تنگ است و مهیب

زندگیم

کور سوی امیدی هم اگر هست دور است

دور است و غریب

آه خدایا

واژۀ امید هم تهی شده

هم چون همۀ واژگانی که در استمراری بی ثمر

پوچ و بی معنا شده اند.

آسمان سنگ

زمین سخت

جهان تنگ

و دلم تنگ تر

دیروز را می خواهم و شاید فردا اگر چه هیچ امیدی نیست

لیک هر چه هست گریز است

راهی به سوی فرار

دریچه ای به امید

روزنه ای به سوی تو

توی که دوری 

دور دور به دوری ماه

وهمچو خورشید

امیر

۱۳۸٥/۳/۱
 

                          ((با صدای بی صدا...))

سکوت
واژه ای دلنشین، راکد و مخوف
می هراسم از صدایش
می ترسم از سرمایش
از خود دور افتاده ام دور دور ،
و از تو،
ای من مرا دریاب
و ای تو تنهایم مگذار
مگذار سکوت تنها شاهد و میله ی سرد سلول انفرادیم باشد
و رقص ناباورانه ام در خفقانی تاریک ،
 در حجمی زندان وار
با خود میگریم ،
 بی صدا،با اشک،با لرزش،...
تنها صدای سکوت است همراه هق هقه بی کسیم
و دریای روان پنجره ی نیمه باز رخساره ام،
غربتشان سوزنده و نادیدنیست
می درخشند،
همچو تنهای ماه در تاریکی آسمان سکوت
در تیرگی این وسعت بی نهایت.
در کنج این سکوت با زانوانی در آغوش
به انتظارصدایی و به نجوایی قانع ام
به آهنگی غیر از جیغ سکوت
که سرم از نعراش و قلبم از تیرگی جان فرسایش به درد آمده،
به دنبال دنیایی خیالی و در آرزوی فصل آشنایی می سوزم
فصلی زیبا ، آرام ، دور و سبز
فصلی پر از .......

نوری مرا به خود می خواند ،
از خود می پرسم،
چیست ؟!...
نور نیست!...
به صدا می ماند،
ملتمسانه می پرسم 
چیستی؟ کیستی؟
به نجاتم آمده ای؟
غریبه، مرا با خود ببر، تنهایم مگذار،
خسته ام ، بی جان ، سرد،....
صدا آشناست،
باز می پرسم، مرا میشناسی؟
جوابم می دهد،
آری می شناسم ،
این منم
 همدم شبهای تنهاییت
سکوت.

امیر

۱۳۸٥/۱/۱۸
 

                                              شرح درد...


تاریک است
نوری نیست
تاریک است و من تاریک تر.
خود را نمیابم و راهم را،سر در گم گیج به امید گریز گاهی به سوی روشنایی.

تاریک است تکیه گاهی هم اگر هست خاموش است  نادیدنی.
مینگرم
چیزی نمی بینم ، چشمهایم را فراخ می گشایم
باز باز ، در طلب دیدن
شاید بیابم کور سوی امیدی ، راهی ، پناه گاهی و یا ....همچو تویی.

شرح درد می خواهی ،
آه،....
گفتنی نیست ، چشیدنیست و نا نوشتنی،....

بی تابی قلم وفا دار و نا توانیش،
اینها دیدنیست و دلم سوختنی از تقلایش،
می نگارد،
با حسرت ، به شدت ، به زحمت با جوهر وجود با خون دل با اشک دیده و با خواهش لبانم.
آری لبانم،
خشک بی رمق، سرد بی روح، کبود، خاکستری، تیره ... سیاه.

چشمان و لبانم از یک تبارند،
از تبار سکوت.
و حال از تو می پرسم ناجی قامتم، از تو
سکوتم مهریست خواستنی ؟
یا قفلیست به اجبار؟...
چاره ام چیست؟...
گریزی نیست،سکوتم اجباریست ،
اجبار حجم کوچک آسمانها یمان، آسمانی تیره،
فریادم در عمق تیرگیش گم و در وسعتش منجمد....
پس،....
پس، حرارتت کو؟...

مظلومم، محکومم و مسکوت،
لبانم نیمه باز ولی بی صدا،
و تو لبان یخ گونه ام را در پشت واژگان سردم خواهی یافت.
روزنه ی امیدم، پنجره ی صورتت را بگشا،
گرما می خواهم،
گرما....
پس، پس خورشیدکم
           
                                                   حرارتت کو؟...

امیر

۱۳۸٤/۱٢/۱۸
 

                       

                           یک ستاره...

شب آن طرف نشسته،درکمین است،

همچو طعمه ای بی دفاع بر پیکر نحیفم ریش خند میزند،

رخساره ام سرد همچو دی،

سوزش مرا میخواهد،

شب هر بار یک سو سوزن کوچک بر پیکر بی خزان و تاریک خود می افزاید،

و او امشب مرا می خواند،مرا می خواهد،

آیا امشب من هم بر این حجم وسیع افزوده می شوم؟

او مرا به پرواز به سوی خود می خواند،

پرواز،

پرواز همیشه خوشایند و سقوط همیشه دردناک است

واین پرواز طعم سقوط می دهد و بوی شب.

او برچهره یک غروب سرد می نگرد که چندی بعد به شب میرسد

آری همچو غروب پاییز سرد و بی روحم،

شب در وجودم زبانه می کشد،به بالا می خواند،ولی آه........

سبک نیستم،

سنگین،سنگین و سنگینتر از همیشه با غل و زنجیر،

مرا به اسارت می برند،

از امشب هم بر سقف اسمان میخکوب می شوم

از امشب من هم یک زندانیم،

یک محکوم ابدی، یک ستاره

 

                          یک ستاره...

امیر

۱۳۸٤/۱۱/۱٩
 

                                         پنجره

 

باز کنین پنجره را این دل سرد و سیاهم سخنها دارد

پشت این پنجره بین غمها ناپیداست ،

کوششم خیلی نیست ز صداقت که بیابم ابری

تا ببرد اشکم را و روزی که دهد جانم

من به از رنگ بال غرابان ندیدم رنگی ،

دل من تاریک است ، رنگ تاریکی به خوبی پیداست

همه کس میداند که تناقض بین رنگ دل من با دل تو از زمین تا نا کجاست ،

پس ... پس .... پس در این پنجره را چفت کنید ،

تا که بوی خاک باران خورده ندهد آزارم ،

بوی خاک معشوق ربایم،

خاکی که به معشوقم رسید و من از باران بی نصیبم

و من در اندیشه،

که آیا معشوقم زمانی بر من میبارد،

رسیدن به او را میخواهم، رسیدن به او را می خواهم حتی اگر

با در آمیختن با او بوی خاک باران خورده دهم

رسیدن به او را میخواهم حتی اگر

فاصله ام با او مرگم است و نیستی و خاک

حتی اگر خاک شوم

حتی اگر یاد شوم

رسیدن را می خواهم........

 

         (( آری و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانهً تاریک دلم ابر نداشت))

 

امیر

۱۳۸٤/۱٠/۱
 

                         (( سکوت ))


غصۀ فریاد زدنیم درپیچ تاب دلم آشکار، ولی بروز ناشدنیست
فریاد میخواهد برای نجات از درد غصۀ در گلو مانده
فریادی به بلندی درد جانکاهم
به وسعت آسمان بارانیم
و به مظلومیت اشک دیدگانم
فریاد میخواهد
فریادی سکوت شکن،غرور برانداز،غرور چشمانم.

چشمان مظلومم مغرورند ونه خود فروش،
چشمان مظلومم مغرورند و غرورشان خواستنی
آری خواستنی، پس نه شکستنی.

فریاد میخواهد،
فریادم شکست غرور و شکست غرور واژگون شدنم،
پس باید فریادم سکوت باشد و سکوتم فریاد.

تو از من حرف میخواهی،
گویش درد ، گویای غم
من از تو صبر میخواهم،حامی غرور و بودنم.

حرف من آرامش تو، قصد تو آرامش من،
بودنت بودنم و بودنم غرور،
پس مخواه و بگذار به واسطۀ بودنت سکوت کنم،
سکوتی که برای امیر عظیم تر از هر فریادیست


                                               (( سکوت ))

امیر

۱۳۸٤/٩/٩
 

                                ((دلم تنگ است))

کوله بارم چیست؟
 تو میدانی؟
آری میدانی لب نمیگشایی،
بگو، اهسته نه، با فریاد...
کوله بارم از چیست؟ بگو جز حسرت چه دارم؟
 بگو جز حسرت از کوله بارم چه می ماند؟  هیچ،.....
هیچ؟.......... پس غصه چه میشود؟ پس اندوه، افسوس؟.......
آری کوله بارم خالی نیست پر است از دلتنگی،
 آه دلتنگی،......
این واژه غریب و نزدیک هر چه هست ورد باران است،
رمز باران،
 باران دیده گانم،باران پنجره نیمه باز وجودم،
وجودم کویر است،
خشک، بایر،
چشمه می خواهد و باران ،
 و جز چشمم چشمه ای نیست، امیدی نیست برای بارش،
وجودم بر چشمانم خیره گشته و چشمم برای بارش
رو به لبانم خبردار ایستاده
 و با نگاه ملتمسانه اش یک کلمه را از لبانم تمنا دارد.
 پس من با تمام وجودم فریاد میزنم، آری

                                ((دلم تنگ است))

امیر

۱۳۸٤/٧/۳٠
 

                                   آسمان بارانیم کو؟...

قلم در دستم و حسی برای ساختن،....
قلم در دستم و شعری برای نوشتن،.....

قلم می رقصد ،....
قلم میرقصد با آهنگ ترانه ای که سراینده اش هم اوست
اوست و من ناگزیر،

بی اراده قلبم ، دستم را به حمل قلم
و قلم ، دستم را به سرکوب قلبم ناچار کرده
هر آنچه می خواهد می نگارد.

آه قلم ،تو باز اندوهناک می رقصی
و اف بر تو قلب ،
ودستم ،....

قلم قفس ساز، قفسی با حجم کوچک ،
برای قلبی به وسعت یک

                                                آسمان بارانی


  
میله هایش آسمان روشن بارانیم را تیره کرده
و من بر آسمانم چه سرد ، بی گناه و غمبار می نگرم،

قلم قفس ساز بر آسمانم و آسمان بر من
و مینای صاف و صیقل خورده ای قلبم چیره گشته ،

من خسته ام ، قلبم تب دار ، آسمانم بغض آلود
من بسته ام ، زنجیر و گم  در  تار و پود شهر بی باران،

آه باران،
چه وا ه ی غریبی،
و قه قهه ی زجر آور قلم، بر شهری متروک ،
بر آسمانی با صفت باران،
برآسمانی خشک ،

من تمنایم باران است ،
من حسرت مند بارانم،

تو بگو،
آری تو بگو

                            آسمان بارانیم
کو؟....

امیر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]