| آسمان بارانی | |
|
۱۳۸٦/۱٢/۱۳
می ترسم میترسم از دوریت میترسم،... واینجا هیچکس نمی فهمد نمی فهمد ترسم را،در آغوشم نمی گیرد،آرامشم نمی دهد حس تنهایی همچوتاریکی وجودم را در بر گرفته، مرا می بلعد و من... می ترسم دوریت تاریکی و این تاریکی ژرف فاصله ای بی نهایت... فاصله را می پایم از تاریکی می کاهم اما... دستهایم لرزان و پاهایم بی تاب عمق تاریکی درک ناشدنی واهمه آور بر ترسم می افزاید. دست و پا میزنم ولی اینجا کسی نمی بیند همه آرام با صورتی بی لب از کنارم می گذرند امید با نفس در گلویم خشکیده صدایم را خود نیز نمی شنوم صدایی پیچیده در تار و پود تاریکی و گم همچو لبانشان. تنم همچو مرداب ولی خالی از آب خشکیده به راه به امید بودنت. ضعیفم آماده چیدن، وزشی میخواهم آرام و بی شک با آن به پرواز در می آیم پروازی کوتاه به سمت ریزش به سوی مرگ ۱۳۸٥/٧/٥
بر من ببار
بر من ببار
۱۳۸٥/٥/۱۸
(( آسمان )) آسمان سنگ است و سخت و زمین سخت تر تنگ است و مهیب زندگیم کور سوی امیدی هم اگر هست دور است دور است و غریب آه خدایا واژۀ امید هم تهی شده هم چون همۀ واژگانی که در استمراری بی ثمر پوچ و بی معنا شده اند. آسمان سنگ زمین سخت جهان تنگ و دلم تنگ تر دیروز را می خواهم و شاید فردا اگر چه هیچ امیدی نیست لیک هر چه هست گریز است راهی به سوی فرار دریچه ای به امید روزنه ای به سوی تو توی که دوری دور دور به دوری ماه وهمچو خورشید ۱۳۸٥/۳/۱
((با صدای بی صدا...)) سکوت نوری مرا به خود می خواند ، ۱۳۸٥/۱/۱۸
شرح درد...
تاریک است تکیه گاهی هم اگر هست خاموش است نادیدنی. شرح درد می خواهی ، بی تابی قلم وفا دار و نا توانیش، چشمان و لبانم از یک تبارند، مظلومم، محکومم و مسکوت، ۱۳۸٤/۱٢/۱۸
یک ستاره... شب آن طرف نشسته،درکمین است، همچو طعمه ای بی دفاع بر پیکر نحیفم ریش خند میزند، رخساره ام سرد همچو دی، سوزش مرا میخواهد، شب هر بار یک سو سوزن کوچک بر پیکر بی خزان و تاریک خود می افزاید، و او امشب مرا می خواند،مرا می خواهد، آیا امشب من هم بر این حجم وسیع افزوده می شوم؟ او مرا به پرواز به سوی خود می خواند، پرواز، پرواز همیشه خوشایند و سقوط همیشه دردناک است واین پرواز طعم سقوط می دهد و بوی شب. او برچهره یک غروب سرد می نگرد که چندی بعد به شب میرسد آری همچو غروب پاییز سرد و بی روحم، شب در وجودم زبانه می کشد،به بالا می خواند،ولی آه........ سبک نیستم، سنگین،سنگین و سنگینتر از همیشه با غل و زنجیر، مرا به اسارت می برند، از امشب هم بر سقف اسمان میخکوب می شوم از امشب من هم یک زندانیم، یک محکوم ابدی، یک ستاره
یک ستاره... ۱۳۸٤/۱۱/۱٩
پنجره
باز کنین پنجره را این دل سرد و سیاهم سخنها دارد پشت این پنجره بین غمها ناپیداست ، کوششم خیلی نیست ز صداقت که بیابم ابری تا ببرد اشکم را و روزی که دهد جانم من به از رنگ بال غرابان ندیدم رنگی ، دل من تاریک است ، رنگ تاریکی به خوبی پیداست همه کس میداند که تناقض بین رنگ دل من با دل تو از زمین تا نا کجاست ، پس ... پس .... پس در این پنجره را چفت کنید ، تا که بوی خاک باران خورده ندهد آزارم ، بوی خاک معشوق ربایم، خاکی که به معشوقم رسید و من از باران بی نصیبم و من در اندیشه، که آیا معشوقم زمانی بر من میبارد، رسیدن به او را میخواهم، رسیدن به او را می خواهم حتی اگر با در آمیختن با او بوی خاک باران خورده دهم رسیدن به او را میخواهم حتی اگر فاصله ام با او مرگم است و نیستی و خاک حتی اگر خاک شوم حتی اگر یاد شوم رسیدن را می خواهم........
(( آری و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانهً تاریک دلم ابر نداشت))
۱۳۸٤/۱٠/۱
(( سکوت ))
چشمان مظلومم مغرورند ونه خود فروش، فریاد میخواهد، تو از من حرف میخواهی، حرف من آرامش تو، قصد تو آرامش من،
۱۳۸٤/٩/٩
((دلم تنگ است))
کوله بارم چیست؟ ((دلم تنگ است)) ۱۳۸٤/٧/۳٠
آسمان بارانیم کو؟... آسمان بارانی
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |